|
من اگر مردی از جنس مردانگیم من اگر استوارم ٬ مردی پولادینم پنجه ام بشکافت آفتاب نگاهم بکوبد مهتاب من نه کم از آب زلالم من نه کم از خاک طلایم کژ خیالی نکن خام خواری نکن برنده گر از سر من بنهی خواهی یافت که بر من چه نهی برای اینکه کمی بتوانم با خود و خود راحتتر و آرام ترباشم در گریز چند ثانیه ای دنیای مضحک امروز بر آن شدم که آزمون را رها کنم و بخوانم . آری من میخواهم با خود کاری کنم که خدای من با من نکرد . این راه را که همه میروند نمیروم . من بازمیگردم و از سر میگیرم . آزمون را نمیدهم . من میخواهم بخوانم . چرا سردرگمی؟ مگر نمیتوانی مفهوم را دریابی ؟ نه این سخت نیست . اینکه کسی در این تاریکی به امید رهیابی رهی گیرد که در آن آزمون نیست سخت نیست . این شدنی است . تنها باید بخواهم و بتوانم . میدانم که گنگ گرفتار شده اید ٬ اما خواهید یافت که همه آنچه در من ناپیدا است همان است که در چشم شما پیدا است . شما میبینید و نمیدانید من نمیدانم و میبینم . + نوشته شده در جمعه 1387/05/04 14:0 توسط حسین |
|
| ||||||