|
به دل من ماند به دلم ماند تا که لحظه ای از خدا دورتر باشم به دلم حسرت شد تا که کسی باشم از این که من بنده و تو خدایی به دلم ماند تا که از خدا دور و کسی باشم کرمم کرمی که در خود پیله کرده تو که خدایی بیا بندگی کن رها کن این دام حسرت را از دل من بگسل هنگامه اش اکنون است حسرت به دل خدا ماند که من بنده گردم وبه دل من ماند که من را خدایی گردن زند چه توانم کرد که از من بر من است راهی هم برای من نیست خدایا بگویم غلط کردم بنده شدم ٬ مرا رها میکنی ؟ به که گویم که من نمیخواهم به چه زبان گویم که خدا بس است خشنودی خرسندی عنایت کرده ای به من !!! رخصت داده ای که هست باشم نخواهم ای ایزدک نخواهم مرا معدوم بیافرین بگذار که ازل تا به ابد ارزانی تو باشد و بس او که بیهوده به خود میپیچد خدا ای خدا من تو را نخواهم تو مرا مهر است و من مهر نخواهم + نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25 12:40 توسط حسین |
|
| ||||||