|
مرغکی روزی خسته شد
از اینکه او مرغی است بال و پردار اما در آرزوی پرواز خسته شد
از اینکه بسته به گوشه ای و همراز پرنده ای زور گو بود خسته شد
از همراهی با هووهایش ٬ با به زور سحر بیدار شدنش خسته شد
لحظه ای از کنار همسرش (خروس تاج طلا ) به گوشه ای خزید
باخود اندشید که چقدر او خسته است
بیهوده است و تنها
هنرش تخم کردن است و قد ٬ قد
جا و مکانش تکراری است
هوویش خواهرش هست و همسرش برادرش
مرغک پریشان بود و درمانده
چقدر او خار و ذلیل است
ناگهان احساسی بر او حاکم شد
کمی با پایش خاک را کنار کنار کرد
خودش را تکانی داد و گوشه نوکش را به خاک مالید
با خود گفت :
مگر من چه کم از گنجشک دارم
مگر نه آنکه هر دو هم کیش و هم آیین همیم
مگر من و او اسیر یک دام نیستیم
پس چرا او مقرر گشته آزادی است و من بند به حبس
من هم میروم
بال و پر میگشایم و می خندم
در ذهن کوچکش مرغک آهسته آهسته راه گریز و پرواز می ساخت
خوی آزادگی وعشق در ژرف دل می انداخت
به ناگه دستی برآمد به پشتش
ترسان قدقدی سر داد
تاج طلا به سمتش آمد و فریاد کنان او را صدا میکرد
دست جرعه آبی به نوکش پاشاند
بال و پری را که داشت بال و پر می شد زیر پا کشاند
مرغک که هنوز نفهمیده بود به چه گیر است
ناگهان گلویش که هنوز آب بدان نرسیده بود گرم شد ٬ سوخت
دست مرغ را رها کرد
مرغک بال و پر زد
بال و پر زد
بال و پر زد و رها شد + نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27 12:38 توسط حسین |
|
| ||||||