|
مرا از عشق واهمه ای است ترس بر من فرمان میراند مرد این میدان نیستم بی چراغم مرا حتی ذره ای خطر کردن نیست همه خوبی در من مرد تمام من تمام شد بی طلوعم سرما بر ژرفایم حکمران است خود ، خود کشته ام ، میدانم دگر بارور نیستم جا مانده ام کسی دگر در انتظارم نیست رویایم را کابوس خورد گلایه هایم هم تمام شد درمانده ام ای عاشقان ، رزمندگان ره پویایی ای عاشقان ، گردانندگان چرخ هستی بشتابید تا که زودتر به من رسید بیایید تا بهتر بفهمید و ببینید سکوی بلند عشق اینجا است آن همه فرزانگی اینجا است رها شدن کار من نیست تو تلاش بیهوده نکن خدا شدن کار ما نیست تو برمن خدایی نکن فرش از عرش بالاتر مانده من را تو من نکن شب در نقوش خود خسته سحر را یاد آور نکن بس است خواندن خاطره ها برخیز حرکتی دگر کن خسته باشد فرمانده از این لشکر خیز و جنگی دگر کن من و شام وشعر همین یک وجب خاک ، خاکیم بسته ای در خود رها کن ، خود ز این بسته رها کن + نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16 12:8 توسط حسین |
|
| ||||||