|
خورشید در غروب است نیامده بهار نگو زمستان در عبور است من از امید نیامدم باز من سوار نتاختم باز گل گلدونه ام گوشه باغی است تن پژمرده اش سوخته داغی است نیاویز رخت مهربانت را به چوبه ی من نیانداز ترکه عشقت را به کوبه ی من من همان ببریده ام من این بشکسته ام تاریک است سکون سکوت نهایت انتهایش مرده بستر آبی رنگ آسمان مثل خواهش نیلوفر آبی در همه چشم دریاییت به تماشا است نپرس که بی پاسخ است این دل که چرا این همه نقش تو بر من بی معنا است باز هم باشد باز هم من میروم و در آن آرام تر از آرام تو به خودم می خندم + نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11 13:49 توسط حسین |
|
| ||||||