|
پشت این غبار آیینه چهره ای غم گرفته بی هیچ تحرکی به من مینگرد و از این سوی رو به کدر بودن او در دل به خودم میگویم : چو من،او هم مرا اینگونه یافته ؟ ناگهان می خندد خنده تلخش بر من می گرید پسِ این دور بودن چیزی هست پایِ این دور گشتن حرفی هست ز خودم من بیگانه ترم وز وجودم ، بی وجودترم دست کسی بر من مانده و ماندنی است کاش میشد به تو فهماند که عشق تیشه فرهاد نیست کاش میشد به تو فهماند که عشق دیوانگی مجنون نیست کاش میشد به تو فهماند که عشق آتش گرفتن پرستوی مادر نیست + نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13 10:47 توسط حسین |
گاهی باید کمی درنگ کرد . گاهی باید کمی شکیبا بود . نباید از این گذرگاه تنها به نیت گریز بگذریم . اینجا ازآن ما ساخته شده ، پس چرا نبایداستفاده کنیم ؟ تقدیر و روزگار با تو بازی می کنند . تو را سرگردان میکنند . تو نیز می توانی . چنین کن . چرخ را سرگشته و حیران کن . آری گاهی باید ایستاد . خود را نگریست و از نو ساخت . باید ستاره هایی را که از تو روی گردانند به خود آوری . باید کاری کنی که خورشید برای تو طلوع کند نه تو برای او . باید شمع برای تو بسوزد نه تو برای شمع پروانه وار بسوزی . خدای را چنان ستایش کن که او از تو خواسته ، همه مخلوقات را در سجود بر تو و تو را در سجود بر خود خواسته . کاری کن که کوه سر بر پای تو گذارد . کاری کن که گیتی بر انگشت تو بگردد . شب را به سحر مفروش سپیده از انتظار زیبا است گر غروب باشی دمادم طلوع تو پر معنا است حلقه در، بر جامه حریر چنگ میندازد بر تخت زر کس جای کس نخسبد از خاک است که عرش و آتش دستور به سجودند + نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09 12:35 توسط حسین |
|
| ||||||