|
به جهانی در سقوطم که از آن در عروجم به صدایی مبحوس در سکوتم که بر آن اوج فریادم امروز از من کسی نمی یابد که من پر خورشید هنگام پرواز غروبم چنان با درایت میزدم تیر از چله مژگانم به سرا پرده بی انتهای حضور که نگو که من خدایم و اما اکنون برده به قرصی نان بی هدایت و بدون آزادی بدانید که نباید بگویید چون که من همانم که بودم *** برایم دروغ متراش که عمری خود صیقل میدادم این آبادی را و بدان که از خبط همه آسمانیان تا به سجود همه خاکیان برده ام این عالی را + نوشته شده در جمعه 1386/08/04 11:16 توسط حسین |
|
| ||||||