|
و آنگاه من شانه هایم را به شانه های مرگ مماس کردم در خود نگیریستم و بر خود گریستم بر گیتی فغانم فزون شد ای همان که مرا بر این بلندای نشاندی حال نشانم ده که راه صعودم کدام بوده بر این احوال صعودم را همان سـقوط بـیـش نـیـافــتـم بر دهان انگشت حیرت گزیدم و امید باز بودن خواستم بازگشته ام اما دریغا ذره ای را نـتـوانـسـتـم درک کـنم + نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30 14:17 توسط حسین |
دوست داشتم که من از آبی آسمان بهره ام قدر یک قطره باران بود . دوست میداشتم سهمم از این همه دریا یک ذره ساحل می بود . دوست میداشتم که در این کره خاکی نقطه ای از بودن در هوای من بود . اما رسم آسمان این است . خاک نه خاک و آب نه آب و زمین و زمان نه آن است که بوده است . بیا آغازم را به پایانت محکم کن . دروغ است این . دروغ است آن . حرف وسخن همیشه بودن هم همین است . اما تو برای خواسته هایت دوباره بساز . بساز و از نو بنگر . مرا آشنا کن که سهم تو نه کمتر و نه بیش از من وما بوده است . بگشا دستانت را و در برم کمی بیاسای . + نوشته شده در دوشنبه 1386/07/23 4:57 توسط حسین |
|
| ||||||