|
دست در دست مهتاب تا دیرگاه ماندم هم آغوش او تا اوج رویا پیش رانـدم با نوازش نور، چشم در چشم خورشید دوختم آســمــان را چون خودش با لــجاجت بوسـیدم نعره زنان در امـتداد روزهای پاییـزی دویـدم اما باز به همان غربتی که بودم یکباره رسیدم همه چیز روشن وواضح است . راه و راهنما مشخص است . حتی بارها تجربه هم می کنیم . اما باز به جایی و به لحظه ای می رسیم که درمانده تر از خودمان ، خودمانیم . یاس و نومیدی نیست . دلتنگی و دلشوره است . باورتان باشد که به جایی می شوید که خورشید لنگ می زند و شما میروید . آسمان فرو میریزد و شما می تابید . زمین میمیرد وشما هستید . *** اما گذر از این روز تاب فردا می خواهد وبس *** + نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10 9:43 توسط حسین |
* * * * * * * * * * * آی بشکسته دلها آی خسته ترینها آی تنها ترینها آی بینواها آی تارکهای دنیا آی درمانده ها آی غریبها آی در به در ها آی بی خانمانها آی بی سرو سامانها آی مردم دنیا آی زنده ها آی انسانها بیایید اینجا بیایید و کنید تماشا می خواهد مردی بشکستن غرور را کند فریاد + نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10 9:38 توسط حسین |
|
| ||||||